گالری

پیوندها


تاریخ : 1393/07/16     تعداد بازدید: 438

غدير و انسجام اسلامى

محقق: دکتر علی آقانوری

تاریخ و محل نشر:


غدير و انسجام اسلامى           على آقانورى[1]


در قرآن مجيد و سيره و سخن پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) تعاليم ارزنده و مهمى در باب وحدت و انسجام اسلامى و نتايج حيات بخش آن وارد شده است. تاكيد بر اين مهم به اندازه اى است كه تحقيقاً مى توان مدعى شد كه در آموزه هاى هيچ مكتبى همانند اسلام اين اندازه به وحدت و هم دلى و همبستگى اجتماعى تاكيد نشده، تا جايى كه گفته شده بنى الاسلام على كلمتين كلمه التوحيد و توحيد الكلمه. وحدت و يك پارچگى در فرهنگ اسلامى از چنان جايگاه بالايى برخوردار است كه برخى از متفكران اسلامى با استناد به قرآن مجيد آن را امرى فطرى و لازمه فطرت دست نخورده انسان تلقى كرده اند[2] در اينجا با توجه به اقتضا و رسالت اين مبحث از ذكر آيات فراوان قرآنى و سخنان پيامبر در تاكيد بر همبستگى و نفى از تفرقه صرف نظر كرده و به بررسى و پاسخ اجمالى به اين پرسش مى پردازيم كه آيا در قرآن مجيد و سيره و سخن پيامبر مبنا و راه كارى براى وحدت رسيده است و يا خير؟ درست است كه روح كلى و جان مايه تعاليم اجتماعى و دستورات اخلاقى اسلام چيزى جز اتحاد و هم دلى و هم زبانى مسلمانان به عنوان «امت واحده اسلامى» از يك طرف و نهى از جنگ و دشمنى و حزب بازى هاى بى پايه نيست ; اما آيا در تعاليم قرآن و پيامبر به صرف ارائه چنين دستورات و يا نواهى كه تقاء شده است؟ و اينكه آيا اين دو ركن ركبن اسلام مبنا و محورى براى رسيدن به اين مهم ارائه نكرده اند؟ طبيعى است كه اگر مكتبى بخواهد از اختلاف جلوگيرى كند و پيروان خود را متحد سازد، بايستى محورها و ساز و كار و راه هاى رسيدن به آن را به ويژه در فرض فقدان پامبر (صلى الله عليه وآله) نيز بيان كند. اين نوشتار بر آن است تا سيره و سخن پيامبر (صلى الله عليه وآله) را نسبت به چنين مهمى روشن ساخته و به اين نكته بپردازد كه از نگاه پيامبر (صلى الله عليه وآله) استمرار واقعى امت واحده و دست يابى به امر مهم وحدت اسلامى و رسيدن به جامعه اى بالنده و با وحدتى ماندگار بدون محور، نه مطلوب بود و نه ممكن. از همين رو بود كه آن حضرت از آغاز دعوت خود تلاش داشت تا علاوه بر قرآن به عنوان ثقل اكبر، على (عليه السلام) را نيز پس از خود به عنوان مرجع داورى در اختلافات و مهمترين محور وحدت بخش معرفى كند. نگاهى به تلاش ها و اقدامات و زمينه چينى هاى مختلف پيامبر (صلى الله عليه وآله) براى تثبيت جايگاه ويژه و فضايل بى شمار از جمله دانش على (عليه السلام) كه در قالب نصوص و گزارش هاى فراوان تاريخى و حديثى و تفاسير قرآن ثبت و ضبط شده مويد اين مدعاست. گو اينكه برخى از عالمان مسلمان در گزارش ها و روايات فراوان و مشهورى همچون حديث يوم الانذار، منزلت، وصايت باب علم، سفينه، ولايت و ثقلين خدشه هاى دلالى وارد كرده اند، اما ما در اصل صدور اين احاديث از پيامبر با انكار قابل ملاحظه اى از طرف فريقين روبرو نيستيم. اينكه تا چه اندازه به اين پيام ها و هشدارها عمل شد و اينكه آيا به نقش على(عليه السلام) و ديگر اهل بيت توجه كافى شد سخنى ديگر است كه بايستى در جاى خود بيان شود. در اين نوشتار برآنيم تا یکی از محورهاى مشترك وحدت بخش مسلمانان را به گونه اى اجمالى بيان كنيم.


مرجعيت دینی امام على(عليه السلام) و اهل بيت

گرچه اعتصام بر كتاب و سنت مى توانست از حجم بسيارى از اختلافات مسلمانان بكاهد. با اين همه، مسلم است كه تمسك صرف و بى ضابطه به اين دو مهم را، نمى توان شرطى كافى و خطاناپذير به حساب آورد; چرا كه اجتناب از تمامى اختلافات و سنجش عقايد و رفتارهاى مختلف با داورى قرآن و سنت، آن گاه ميسر است كه صاحبان اختلاف، فهم روشن و فراگيرى از همه معارف قرآنى و روح تعاليم شريعت داشته باشند. از طرفى مسلم است كه رسيدن به روح تعاليم و معارف عميق قرآنى، ميسور همگان نيست، و از طرف ديگر، پيامبر نيز همه جزئيات شريعت و مسائل بعدىِ مورد ابتلاى مسلمانان را كه راهى به فهم آسان آن نبود، به طور مستقيم ارائه نكرد[3] و آن مواردى را كه بيان داشت نيز، به طور كامل و شايسته به دست همگان نرسيد. از اين جهت بود كه تمامى گروه هاى كلامى و فقهى، به رغم پذيرش اين دو اصل و حتى تلاش آن ها در راه استناد و تطبيق مدعيات خود به قرآن و سنت، به برداشت هاى متفاوتى رسيدند. البته اين مشكل در خود قرآن و سنت، به گونه اى كلى چاره جويى شده است. قرآن مجيد هر چند بر عنصر تفكر و تعقل و تدبر و التزام به تقوا و فضايل اخلاقى تأكيد فراوانى دارد، و البته عمل به اين دستورها مى تواند سهم زيادى در كاهش و تعديل اختلافات فكرى و سياسى داشته باشد، با اين همه، به مؤمنان سفارش مى كند كه اختلافات خود را با داورى «اولى الامر»[4] و «اهل الذكر»[5] و همراهى با «صادقين»[6] چاره جويى كنند. جالب توجه اين كه حجم زيادى از احاديث امامان كه در آن ها به بهره گيرى علمى از مكتب اهل بيت سفارش شده، همراه با استناد به اين آيات است.[7] پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز، از آغاز تا فرجام رسالت خويش، تلاش داشت تا امام على(عليه السلام) و اهل بيت را، به عنوان مناسب ترين الگوهاى مورد اشاره قرآن معرفى نمايد و وحدت نظرى و عملى مسلمانان را، بر پايه تمسك به سيره و سخن آنان استوار كند. بنا بر اين، مصاديق سه واژه فوق كه قرآن ايشان را به داورى و حل اختلاف در ميان مؤ منان برگزيده است، امامان شيعه و اهل بيت پيامبر اند. در اين جا از نقل احاديث مشهورى چون حديث «دار» «منزلت» «باب علم» و «غدير» كه ناظر به جايگاه ويژه علمى، سياسى و اجتماعى امام على(عليه السلام) است، صرف نظر مى كنيم.[8] آن چه بيش از همه، به مرجعيت دينى و احياناً سياسىِ اهل بيت و عترت تصريح دارد و قدر متيقن از آن، ضرورت بهره گيرى علمى از ايشان است، دو حديث مشهور و مقبول «سفينه» و «ثقلين» مى باشد. طبق حديث «سفينه»، اهل بيت همانند كشتى نوح هستند كه نجات و هلاكت انسان، بسته به استفاده و يا عدم استفاده از آن است.[9] حديث «ثقلين» نيز، روشن ترين و مقبول ترين حديث در فرهنگ حديثى فريقين، است كه از طرف سى و چهار صحابى نقل شده و توسط نزديك به دويست نفر از بزرگان و محدثان اهل سنت نيز گزارش شده است.[10] بر پايه دلالت و پيام روشن اين حديث، راه نجات مسلمانان از گمراهى و اختلاف هاى فكرى و حتى سياسى، و محور و مبناى فهم درست شريعت بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله)، تمسك به دو اصل خطاناپذيرِ قرآن و عترت (ثقلين) است. اين دو، تا قيام قيامت از يكديگر جدا نخواهند شد.[11] همان گونه كه قرآن از تحريف و تغيير مصون است، عترت (البته مصاديق خاصى از آن) نيز، از لغزش به دور خواهند بود.[12]

البته بر پايه برخى از احاديث، آن بزرگان كليه شئون پيامبر، به استثناى نبوت و نزول وحى را، از آن خود مى دانستند[13] و در حاكميت سياسى نيز، به عنوان «ساسة العباد» مى توانستند نقش داشته باشند; اما پيام عمومى و قدر مسلم سخنان و حتى سيره آن ها را، بايستى بر محور مرجعيت مذهبى و «مفترض الطاعة» بودن در اخذ تعاليم شرعى ارزيابى كرد. اين ادعا نه تنها از مطالعه و مقايسة نوع احاديث آن ها در باب امامت به دست مى آيد، بلكه سيره سياسى آن بزرگان، كه نوعاً بر بى طرفى نسبت به رخدادهاى سياسى و دغدغة رسيدن به خلافت بود نيز، گواه بر آن است. تأكيد آن ها به «مفترض الطاعة» بودن و ضرورت رجوع به آنان براى فهم كامل شريعت، از اين جهت نيز قابل ملاحظه است كه از اواخر قرن اول و به ويژه در عصر صادقين (عليهما السلام)، به مرور زمان، هر يك از صاحبان فرق، از جمله گروه ها و انشعابات داخلى تشيع، داعيه رهبرى مذهبى مسلمانان را داشتند. تلاش پيوسته امامان شيعه به ويژه امام على(عليه السلام) در دعوت به مكتب خويش و ضرورت بهره گيرى علمى از آن را، بايستى وابسته به نوع تفسير و تطبيق اين دسته از آيات قرآنى، و در جهت روشن تر ساختن مراد پيامبر(صلى الله عليه وآله)دانست.[14] البته بايستى پذيرفت كه سخنان آنان از دستكارى ها و بافته هاى دروغ پردازان مغرض و احياناً جاهل، محفوظ نماند و بيشترين اسبابِ زبان درازىِ مخالفانِ اين مكتب را از يك طرف، و از طرفى ديگر، دست ماية اصلى مخالفان «تقريب» را فراهم ساخت. با اين همه، از مجموع احاديث فراوان آن ها كه در معرفى اهل بيت وارد شده، به دست مى آيد كه اين تلاش بر محور بيان ضرورت و چرايى تمسك به اهل بيت (خطا ناپذيرى و اصالت منبع دانش آن ها و موروثى بودن آن) از يك طرف، و از سوى ديگر، معرفى خود به عنوان مصاديق قرآنى و واقعىِ «اولو الامر»، «اهل ذكر»، «راسخون»، «صادقين»، «اهل بيت» و «عترت» مورد سفارش پيامبر، استوار بوده است.[15] در واقع، سخن آن بزرگان به نوعى بسط و گسترش و تطبيق سفارش قرآن و پيامبر بوده است.

در اين جا از ميان صدها روايت كه از منابع فريقين و در قالب هاى مختلف گزارش شده است و حاكى از جايگاه و مرجعيت علمى اهل بيت مى باشد، به موارد اندكى از آن اشاره مى كنيم:

* در حديثى از امام على(عليه السلام) به سه ميزان سنجش قرآن، سيره و سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله) و نيز اهل بيت، اشاره شده است. بنا بر فرمايش آن حضرت: «مشكلاتى را كه در احكام براى تو پديد مى آيد و امورى را كه براى تو شبهه ناك است، به خدا و رسول خدا باز گردان; زيرا خداوند به مردمى كه علاقه داشت هدايتشان كند، فرموده است: اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا و رسول و امامانى كه از شما هستند اطاعت كنيد و اگر در چيزى نزاع داريد، آن را به خدا و رسولش بازگردانيد. بازگرداندن چيزى به خدا، يعنى عمل كردن به محكمات قرآن، و بازگرداندن به پيامبر(صلى الله عليه وآله)، يعنى عمل به سنت جامع او; سنتى كه مسلمانان را گرد مى آورد و پراكنده نمى سازد. و ماييم خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه مى توانيم از )آياتِ) محكمِ كتاب الهى استنباط كنيم و مشابه آن را باز شناسيم; ماييم كه ناسخ را از منسوخ و آن چه را كه خداوند تكليف كرده است، باز مى شناسيم» .

* انس بن مالك از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل كرده است كه آن حضرت به امام على(عليه السلام) فرمود: «انت تبين لامتى ما اختلفوا بعدى;[16] تو پس از من، براى امتم در هنگام اختلاف، روشنگرى خواهى نمود».

در جاى ديگرى نيز آن حضرت بدو فرمود: «من فارقنى فقد فارق الله و من فارقك فقد فارقنى;[17] هر آن كه از من دورى گزيد، از خداوند دورى گزيد و هر آن كه از تو دورى نمود، از من دورى نمود».

* ابن جوزى از امام على(عليه السلام) نقل مى كند كه آن حضرت در مسجد كوفه، در خطبه اى، بعد از ستايش پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه فرمود: خداوند به پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «انت المختار و عندك مستودع الانوار... و انصب اهل بيتك علماً للهداية و اودع اسرارهم مى سرى بحيث لا يشكل عليهم دقيق و لا يغيب عنهم حفى و اجعلهم حجتى على بريتى... فنحن انوار السماوات و الارض و سفن النجاة و فينا مكنون العلم و الينا مصير الامور و بمهدينا تقطع الحجج فهو خاتم الائمة...;»[18].

* از ابن عباس نيز نقل شده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «النجوم امان لاهل الارض من الغرق، اهل بيتى امان لامتى من الاختلاف;[19] ستارگان پناه اهل زمين اند از اين كه غرق گردند، اهل بيت من نيز پناه امت من اند در هنگام اختلاف».

* طبرى در تفسير خود با سلسله سندى از جابر جعفى نقل مى كند كه وقتى آية «فاسألوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون;[20] اگر نمى دانيد، از اهل ذكر بپرسيد» نازل شد، على(عليه السلام) فرمود: «نحن اهل الذكر;[21] ماييم اهل ذكر».

آن امام همام، در جاى ديگرى در تفسير اين آيه مى فرمايد: «و الله انا لنحن اهل الذكر، نحن اهل العلم و نحن معدن التأويل و التنزيل;[22] به خدا سوگند، ماييم اهل ذكر، ماييم اهل علم و ماييم معدن تأويل و تنزيل».

* آن حضرت در حديث ديگرى فرمود: «انا نحن اهل البيت، اعلم بما قال الله و رسوله;[23] ما اهل بيت نسبت به آن چه خدا و رسولش فرمايند، آگاه تريم».

* سدير از امام باقر(عليه السلام) نقل كرده است كه فرمود: «انما كلّف الناس ثلاثة: معرفة الائمة و التسليم لهم فيما ورد عليهم و الرد اليهم فيما اختلفوا فيه;[24] مردم به سه چيز مكلف اند: شناخت امامان، و تسليم در برابر آنان در آن چه برايشان بيان گرديده است، و رجوع به ايشان در آن چه اختلاف دارند».

* امام باقر(عليه السلام) نيز فرمود: «ليس عند احد من الناس حق و لا صواب، و لا احد من الناس يقضى بقضاء حق الا ما خرج من عندنا اهل بيت، و اذا تشعبت بهم لامور كان الخطاء منهم، و الصواب من على (عليه السلام);[25] نزد هيچ كسى نه حقى است و نه امر درستى و هيچ كس به حق نمى تواند حكم كند، مگر آن چه از جانب ما اهل بيت صادر شده باشد و وقتى مردم دچار امور پراكنده شدند، خطا رفتند و حال آن كه امر درست از على بود».

* زراره مى گويد، نزد ابوجعفر(عليه السلام) بودم كه يكى از اهالى كوفه از وى در باره اين فرمودة امير المؤمنين پرسيد كه «هر آنچه ميخواهيد از من بپرسيد، كه چيزى نميپرسيد جز آن كه شما را از آن با خبر ميكنم». امام فرمود: «هيچ كس دانشى ندارد، جز آن كه چيزى از آن نزد امير المؤمنين(عليه السلام) است. مردم به هر كجا كه ميخواهند بروند، اما به خدا سوگند، امرى نيست جز آن كه از اينجا باشد». و با دستش به خانهاش اشاره نمود.[26]

در ادامه همين گفتار، امام ضمن آن كه خاستگاه اختلاف آرا و گونه گونى نظرها را، گردنكشى و ستمگرى مى شمارد، مى افزايد: همانا اختلاف داوران و نظرپردازان، از بغى و گردن كشى در ميان آنان بر مى خيزد. آنان هر كدام به رأى و نظر خود بسنده مى كنند و به رأى آن كس كه ولايت او بر ايشان واجب است، وقعى نمى نهند. اگر كار بدين منوال ادامه يابد، نه دين اصلاح مى شود و نه اهل آن. اما بر حاكم، واجب است كه در اين هنگام بر اساس اثر و سنت موجود نزد خويش، حكم كند، و اگر از اين طريق ره به جايى نبرد، موضوع را به اهلش، ولىّ امر مسلمانان ارجاع دهد، و اگر اهل حكم حضور نداشت، مطلب را در جمع گروهى از انديشمندان مسلمان به بحث بگذارد. حاكم نمى تواند از زير بار چنين امر مهمى شانه خالى كند; چنان كه فقيهان و انديشوران مسلمان نيز نمى توانند بر همان اختلاف آرا باقى بمانند. (اگر انديشمندان نتوانستند به يك نتيجه برسند، بايد مطلب را به ولىّ امر خويش ارجاع دهند و او بر اساس دانشى كه خداوند به وى آموخته است، فرمان صادر مى كند، آن گاه جملگى - چه آن ها كه رأى امام موافق نظرشان صادر شده و چه آن ها كه نظر مخالف با امام داشته اند - بايد به حكم و نظر امام گردن نهند.) اى مالك، به اين مطلب كه نوشتم، نيك بينديش; زيرا دين در چنگ افراد شرور گرفتار آمده، دست انداز آرا و نظريه هاى هوا و هوس آلود گشته و دست مايه دنياطلبى ايشان گرديده است.[27]

نتيجه اين كه بنا بر دلايل مذكور، مرجعيت على(عليه السلام) و امامان شيعه، به عنوان بارزترين مصاديق اهل بيت، به گواهى و تأييد قرآن و سنت رسيده است و مى توان آن را در طول مرجعيت كتاب و سيره و سخنان پيامبر(صلى الله عليه وآله)، قبول كرد. درست است كه قدر متيقن از دلايلى كه گفته شد، ثبوت مرجعيت دينى و علمى اهل بيت است، اما توجه به همين قدر متيقن، مى تواند جامعه اسلامى را از بيشتر كشمكشهاى سيياسى و اجتماعى، بر حذر دارد; چرا كه خاستگاه بسيارى از آن ها، دورى از فهم درست احكام و معارف اهل بيت است. تاريخ زندگى سياسى- فكرى آن بزرگان نيز، ثابت كرد كه فهم و ديدگاه آنان، از همه بهتر بود و در تبيين فهم و برداشت صحيح از قرآن و سنت، بهترين نقش را ايفا كردند. آن عزيزان، نه تنها هيچ گاه نيازمند هدايت و استفاده علمى از ديگران نبودند، بلكه بسيارى از بزرگان و دانشمندان اهل سنت و حتى بنيان گذاران مكاتب فقهى، خوشه چين خرمن معرفت آن ها بودند; به گونهاى كه حتى مخالفان و معاندان آن ها نيز به چنين ويژگى هايى اذعان داشته و دارند. هر چند جامعه اسلامى، آن گونه كه شايسته و بايسته بود، از نعمت حضور آن سفيران هدايت استفاده نكرد و به اهميت نقش آنان به خوبى پى نبرد، با اين همه، تأثير فى الجملة آن ها به ويژه امام على(عليه السلام) در ميراث فكرى و معنوى اسلام و استفاده حد اقلى از چنين ميراثى، براى هيچ كس قابل انكار نيست. نقش آن بزرگان اگر چه تا حدود زيادى مغفول ماند امّا امر بدان گونه نبود كه جامعه اسلامى از بهره گيرى از آنها كاملاً بى نصيب باشد. اذعان خلفاى نخست به فضل و دانش على و استفاده هاى زياد آنها از همكارى و مشاوره با آن حضرت و ميراث به جا مانده امام على(عليه السلام) و ديگر اهل و... حكايت از اين مهم دارد.

گزارش و بررسى نقش امامان در تبيين و دفاع از ميراث دينى و آموزه هاى قرآنى و سنت نبوى، در عرصه هاى كلامى، حقوقى، اخلاقى و عرفانى، و پرورش افراد برجسته، در اين مقال نمى گنجد. اين ميراث تا حدود زيادى در قالب احاديث كلامى، تفسيرى، فقهى، اخلاقى، عرفانى، و احتجاجات و مناظرات ائمه به دست ما رسيده است. اساساً شكل گيرى مستقل كلام، عرفان و فقه سياسى- عبادى و تشيع امامى، چيزى جز حاصل تلاش آن بزرگان و شاگردان آن ها نبوده است. در اين جا تنها به ارائه فهرستى از جلوه هاى اين ميراث، اكتفا مى كنيم:

1. ترويج احاديث و سنت نبوى و تعليم برداشت صحيح و ضابطه مند از قرآن;

2. مبارزه با اسرائيليات، خرافات، بدعت هاى مذهبى و جعل حديث;

3. تبيين و ترويج تعاليم معنوى و عرفانى اسلام و تربيت اصحاب و شيعيان سلوكى;

4. تبيين نظام فقهى و حقوقى اسلام و بيان مصادر و منابع اصيل شريعت;

5. مبارزه با بدعت ها و انحرافات كلامى، نظير غلو و غاليگرى، تجسيم و تشبيه، جبرگرايى، و مبارزه با تفكر خارجى گرى و ارجاء.

 

3. پيام و محتواى حديث غدير

شايد بتوان گفت يكى از مهمترين فلسفه ها و انگيزه هاى تشكيل نهاد امامت در اسلام ايجاد جامعه اى منسجم و جهت مند و برخوردارى آن از هدف و حركتى واحد بوده است. اگر ايجاد امت واحده اسلامى را به عنوان يكى از اركان اصلى تعاليم دينى به حساب آوريم، استوارى، قوام و انسجام اين امت نيز جز به مدد رشته محكم امام ميسور نخواهد بود. در واقع عنصر امامت را بايستى مهمترين ابزار رشد و تعالى و اتحاد جامعه ايمانى به حساب آورد. از طرفى رسيدن به چنين آرزويى نيز تنها به دست كسى بود كه هم از روح تعاليم شريعت و معارف آن آگاه باشد و هم دغدغه گسترش و بقاى آن را سر لوحه راه و رسم خود قرار دهد. شواهد و قراين فراوان تاريخى و روايى و تجربه عملى كتاب جامعه در عصر رسول و داورى و اذعان بسيارى از صحابه حكايت از آن دارد كه چنين نقشى بعد از پيامبر (صلى الله عليه وآله) سزاوار احدى جز على بن ابى طالب(عليه السلام) نبود. اينكه گزينش امامت و رهبرى سياسى و خلافت ظاهرى در جامعه را براى هميشه انتصابى و به تعيين آسمان واگذاريم نه چندان قابل دفاع است و نه براى هميشه شدنى، اما آنچه كه مهم است اينكه بدانيم آنچه در فلسفه رهبرى و حكومت مهم است نيز چيزى جز ايجاد نظم و امنيت و آسايش درونى و جلوگيرى از هجوم و خطر دشمنان بيرونى نمى باشد. در صورت انتخاب رهبرى با اين ويژگى به نظر مى رسد اينكه گزينش آن چگونه و با چه روشى باشد چندان مهم نباشد و توان آن را به شرايط و اقتضائات زمان و مكان موكول كرد. نو ظهور بودن جامعه اسلامى، تنوع قبيلگى، بى تميزى اكثريت صحابه در انتخاب اصلح وجود دشمنان داخلى و خارجى در نزديكى هاى رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) از جمله خطرهاى بالفعل و بالقوه اى بود كه انتخاب و تعيين رهبرى را به صلاح ديد پيامبر (صلى الله عليه وآله) ضرورى ساخته بود.[28] تاكيد پيامبر بر ولايت و امامت على (عليه السلام) در روز غدير را حداقل مى توان از اين جهت مورد ملاحظه قرار داد. هر چند، بنابر آنچه اشاره شد، پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) به مناسبت هاى مختلف سعى در اثبات جايگاه بلند امام على (عليه السلام) و رهبرى دينى و سياسى وى به عوان برجسته ترين محور وحدت و انسجام مسلمانان داشت اما اوج اين تلاش ها را مى توان در واقعه و حديث غدير خم گزارش كرد.[29] ماجرا از اين قرار بود كه رسول خدا در سال دهم هجرت بعد از بازگشت از مراسم حج «حجة الوداع» در حالى كه كسان بسيارى پيش از پيامبر حركت كرده بودند و قافله هاى بسيارى پس از وى، آن گاه كه پيامبر به منزلگاه غدير خم در وادى جحفه رسيد، به فرمان الهى به مردم دستور توقف داد تا روندگان باز آيند و واپس مانده ها برسند. پس از تجمع مسلمانان، پيامبر بر انبوهى از جهاز شتران قرار گرفت و خطبه اى شگفت خواند و خبر داد كه به زودى از ميان آنان خواهد رفت و از آنان خواست تا درباره چگونگى رسالت گزارى وى گواهى دهند. مسلمانان كه با خبر و سخن عجيبى رو به رو شده بودند، فرياد برآوردند: نشهد أنك قد بلغت و نصحت و جهدت فجزاك الله خيراً. پس از آن از اولويت خود نسبت به آنان سخن گفت و از آنان گواهى خواست، همان دم پاسخ هاى بلند و يك صداى مردم برخاست. آن گاه، دست على (عليه السلام) را بالا برد و فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه. سه بار اين جمله را تكرار فرمود و ياوران و پذيرندگان ولايت او را دعا كرد. در پايان آن مراسم مسلمانان امام على را با لفظ اميرالمومنين خطاب كردند و اين موقعيت خاص را به وى تبريك گفتند هر چند ابن تيميه، بر خلاف تمامى محققان و محدثان شيعه و اهل سنت، صحت انتساب حديث بالا را به رسول الله (صلى الله عليه وآله) انكار كرده است.[30] اما شيخ ناصر الدين البانى، كه يكى از محدثان پركار اهل سنت در عصر حاضر و از سخت گيرترين محدثان در بررسى اسناد است و ضمناً از مبلغان مكتب ابن تيميه نيز مى باشد، به مخالفت با او پرداخته، صحت حديث را اثبات مى كند. او در كلام بسيار مفصلى به اثبات صحت كامل متن من كنت مولاه فعلى مولاه أللهم وال من والاه و عاد من عاداه پرداخته،[31] در پايان مى گويد: «هر دو قسمت اين حديث صحيح است و قسمت اول آن متواتر است....»[32] و سبب آن كه به تحرير صحت اين حديث پرداختم آن بود كه شيخ الاسلام ابن تيميه، قسمت اول حديث را تضعيف كرده و قسمت دوم را دروغ دانسته است»[33] و «اين كلام او ناشى از مبالغه او است كه به واسطه تضعيف سريع احاديث، قبل از آن كه تمامى طرق آن را جمع كرده، مورد دقت قرار دهد، براى او حاصل شده است.»[34] به هر صورت اين حديث حتى توسط بزرگان اهل سنت نظير سيوطى، ابن كثير و ناصرالدين البانى به عنوان حديث «متواتر» شناخته شده است[35] ممكن است در بيان تعداد حاضران در ماجراى غدير مبالغاتى صورت گرفته باشد و يا برخى بر اثبات معنايى از معانى «مولى» تأكيد داشته باشند اما در اصل اين ماجرا و پيام كلى آن كه اعلام جايگاه و منزلت برجسته ا مام على(عليه السلام) نسبت به ديگر صحابه بود هيچ كس ترديد نكرده است و اين خود مى توانست و مى تواند محورى كارساز براى وحدت و انسجام اسلامى باشد. تذكر اين نكته نيز مفيد است كه در مجموع مى توان گفت كه زمينه چينى هاى پيامبر (صلى الله عليه وآله) براى مقام و جايگاه على (عليه السلام) حتى در باب خلافت ظاهرى بعد از خودش به گونه اى بود كه حتى عدول از آن غير منتظره بود و حتى بنابر برخى از گزارش ها، عموم مهاجر و انصار ترديدى نداشتند كه رهبرى بعد از پيامبر (صلى الله عليه وآله) از آن على (عليه السلام)خواهد بود[36] خود آن حضرت نيز در نامه اى به مردم مصر چنين مى نويسد كه (به خدا سوگند هرگز در دلم خطور نمى كرد كه عرب مانع به دست گرفتن امر خلافت پس از پيامبر از خاندان او گردد يا مرا پس از وى از عهده دار شدن آن باز دارد[37]


 

 

فهرست منابع

 

1. قرآن مجيد.

2. نهج البلاغه.

3. على اكبر رشاد، دانش نامه امام على (جلد سوم و هشتم) به اهتمام پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، تهران، 1382.

4. ابن تيميه، مجموع فتاوى ابن تيميه، جمع و ترتيب عبد الرحمن بن محمد العاصمى، معهد امام الدعوة، رياض.

5. البانى، محمد ناصرالدين، سلسله الاحاديث الصحيحه، المكتب الاسلامى، بيروت، 1415 قمرى.

6. طباطبايى، محمدحسين، الميزان فى تفسير القرآن، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1393ق.

7. كلينى، محمد بن يعقوب، الاصول الكافى، تصحيح وتعليق على اكبر غفارى، دارصعب، بيروت، 1401ق.

8. معزى ملايرى، اسماعيل، جامع احاديث الشيعه، به اشراف آقا حسين طباطبايى بروجردى، 1414ق.

9. ابن سعد، محمد، الطبقات الكبرى، داربيروت، بيروت،1405.

10. كشى، ابو عمر و محمد بن عمر، رجال معرفه الناقلين (رجال الكشى)، انتخاب و تلخيص شيخ طوسى (اختيار معرفة الرجال)، مقدمه و تصحيح حسن مصطفوى، دانشگاه مشهد، دانشكده الهيات و معارف اسلامى، مشهد،1348ش.

11. مجمع البيان.

12. مستدرك الصحيحين.

13. وسايل الشيعه.

14. الصواعق المعرفة.

15. ينابيع المودة.

16. شواهد التنزيل.

 

 


[1]. عضو هيئت علمى مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب.

[2]. علامه طباطبايى الميزان ج 2 ص 124

[3]. بنا به سخن مرحوم مطهرى: «پيامبر از هيچ فرصتى كوتاهى نكرد و خيلى چيزها را تعليم داد; ولى با توجه به تاريخچه مكه و مدينه پيامبر و گرفتارى ها و مشاغل زيادى كه ايشان داشت، مسلم اين مدت وافى نبود كه همه احكام اسلام را براى همه مردم بيان كند و امكان ندارد كه چنين دينى، ناقص بيان شده باشد. بنا بر اين، حتماً بايد كسى يا كسانى در ميان اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) وجود داشته باشند كه اسلام را به تمام و كمال از پيامبر گرفته و شاگردان مجهز پيامبر باشند كه بعد از رفتن او، از نظر توضيح و بيان اسلام، نظير وى باشند... . بايد لااقل براى مدتى، كارشناسان الهى در ميان مردم باشند كه اسلام را به خوبى به مردم بشناسانند» (امامت و رهبرى ص 52).

«البته اين به آن معنا نيست كه اين انديشه را در تضاد با خاتميت بدانيم; چرا كه شيعه مى گويد: نه خدا دستورهاى اسلام را ناقص به پيامبر وحى كرد، و نه پيامبر آن ها را ناقص براى مردم بيان كرد. پيامبر كاملش را بيان كرد، اما آن چه پيامبر كامل بيان كرد، همه آن هايى نبود كه به عموم مردم گفت. بسيارى از دستورها بود كه اصلا موضوع آن ها در زمان پيامبر پيدا نشد (بعدها سؤالش را مى كردند(; بلكه همه دستوراتى را  كه من جانب الله بود، به شاگرد خاص خودش گفت و به او فرمود: «تو براى مردم بيان كن» (همان ص 54).

«شايسته ذكر اين كه آن چه ائمه مى گويند، مستند به پيامبر است; نه به اين شكل كه پيامبر به آن ها تعليم كرد، بلكه به آن شكلى كه مى گوييم على(عليه السلام) فرمود: «پيامبر) ص) بابى از علم به روى من باز كرد كه از آن باب، هزار باب ديگر باز شد». ما نمى توانيم تفسير كنيم كه اين چگونه بوده است. همان طور كه وحى را نمى توانيم تفسير كنيم كه پيامبر چگونه علم را از ناحيه خدا مى گيرد، نمى توانيم تفسير كنيم كه چه نوع ارتباط معنوى ميان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و على بود كه پامبر حقايق را، كما هو حقه و بتمامه، به على آموخت و به غير او نياموخت؟» (همان، ص 72).

[4]. نساء، 59، 83.

[5]. نحل، 43.

[6]. توبه، 119.

[7]. به عنوان نمونه، ر.ك: ذيل تفاسير اهل بيت در باره آيات مذكور، در تفسير صافى و نور الثقلين.

[8]. گزارش اين قبيل احاديث در منابع مختلف روايى، تاريخى و تفسيرى فريقين آمده است. براى اطلاع بيشتر از مجموعه اين احاديث، به كتاب «الغدير» علامه امينى و خلاصه تر از آن، «المراجعات» شرف الدين مراجعه كنيد، و نيز كتاب «الصواعق المحرقه»، نوشته ابن حجر.

[9]. متن حديث اين گونه نقل شده است: «ان مثل اهل بيتى فيكم، مثل سفينة (يا: كسفينة) نوح، من ركبها نجا و من تخلف عنها هلك» (الصراعق المحرقة، ص 184). در احاديث ديگرى، اهل بيت به ستارگان آسمان و يا اسباب امنيت ساكنان زمين تشبيه شده اند كه تا قيامت، هرگاه يكى از آن ها غروب كند، ديگرى طلوع خواهد كرد (جامع احاديث الشيعة، ج 1، ص 34 و 35; و نيز، ر.ك: ينابيع المودة، ص 94، ح 5; المستدرك، ج 3، ص 162، ح 4720; و نيز ر.ك: المراجعات، نامه شماره 8).

[10]. جامع احاديث الشيعة، مقدمه، ص 36 و 58. منابع متعدد اين حديث را بنگريد: همين كتاب، ص 112 - 36. ابن حجر عسقلانى كه خود از عالمان مشهور اهل سنت است، بعد از گزارش اين حديث مى نويسد: «ثم اعلم ان الحديث التمسك بذالك طرقاً كثيرة وردت عن نيف و عشرين صحابيا...» (الصواعق المحرقة، ص 230; هم چنين ر.ك: المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 359).

[11]. الصواعق المحرقة، ص 230. ابن حجر در باب علت نام گذارى قرآن و عترت به «ثقلين» مى نويسد: «رسول خدا از آن جهت قرآن و عترتش را «ثقلين» ناميد كه «ثقل» به معناى هر چيز نفيس و گرانسنگ و نگه دارى شده است و اين نيز چنين اند; زيرا هر يك معدن دانش هاى دينى و رازها و حكمت هاى والا و احكام شرع مى باشند و به همين خاطر پيامبر اكرم همگان را به اقتدا و تمسك به آن ها و آموختن از ايشان برانگيخت و فرمود: سپاس خداى را كه حكمت را در ما اهل بيت قرار داد.

و گفته اند كه آن دو از آن رو «ثقلين» ناميده شدند كه وجوب رعايت حقوق ايشان، كارى است بس سنگين و دشوار (و«ثقل» به معناى دشوارى وسنگينى است). آنان كه مردم به سوى ايشان فرا خوانده شده اند، با كتاب و سنت رسول خدا آشنا هستند; زيرا تا در كنار «حوض»، از كتاب جدا نخواهند شد. در تأييد خبر گذشته آمده است: «و لا تعلموهم فانهم اعلم منكم; از آنان چيزى نمى دانيد و آنان از شما داناتر هستند». آن ها بدين گونه از ديگر دانايان جدا شده اند، زيرا خداوند ايشان را از ناپاكى ها دور ساخت و تطهيرى ويژه نمود (و طهرهم تطهيراً) و با بزرگوارى هاى درخشان و امتيازات روزافزون، شرافت بخشيد... كه ذكر برخى از آن ها گذشت... . و اين سخن كه در باره قريش آمده: «از آنان چيزى نمى دانيد و آنان از شما داناترند»، از آن جا كه شامل همه قريشيان است، پس اهل بيت بر آنان اولويت دارند; زيرا با ويژگى هايى از آنان متمايز مى شوند كه باقى قريشيان از آن برخوردار نيستند.

هم چنين در احاديث مربوط به تمسك به اهل بيت، اشاره شده است كه تا روز قيامت، پيوسته آنان مورد تمسك واقع مى شوند، چنان كه كتاب خدا نيز اين گونه است... و بدين جهت، آنان پناه اهل زمين اند; چنان كه در خبر آمده است: «در هر پشت از امت من، عدولى از اهل بيتم خواهند بود».

از ميان آنان، كسى كه بيشتر از همه سزاوار است بدو تمسك شود، پيشوا و داناى ايشان، على بن ابى طالب است; چنان كه از علم فراوان و استنباطهاى دقيقش سخن گفتيم... و از اين رو است كه ابو بكر گفت: على عترت رسول خدا است; يعنى آن كه خداوند به تمسك بدان ها فراخوانده است... .

و مراد از «عيبة» و «كرش» در حديث سابق، اين است كه آنان رازدار و امانت دار پروردگارند و معدن نفيس معرفتش... (الصواعق المحرقة، ص 231 و 232).

شهرستانى نيز در مقدمه تفسير «مفاتيح الاسرار» مى نويسد: اهل بيت و عترت در نقش اولى الالباب، به تأويل و تنزيل و محكم و متشابه و ظاهر و باطن و ديگر ويژگى هاى قرآن آشنايى قطعى داشتند. بنا به نظر وى، صحابه در اين نكته كه علم به همه قرآن مخصوص اهل بيت است، اتفاق نظر داشته اند و حتى ابن عباس به عنوان «حبرالامة» و معلم جميع مفسران قرآن، شاگرد على بود (رسالة الثقلين، شماره 1، ص 68 و 69).

[12]. گزارش هاى مختلف از نقل و دلالت اين حديث را، بنگريد: جامع احاديث الشيعة، مقدمه، ص 54 به بعد; الصواعق المحرقة، ص 218 به بعد. يكى از پژوهشگران نيز نقل مى كند كه اين حديث را در 185 منبع از منابع و مراجع اصلى اهل سنت ديده است (احمد حسين يعقوب، الخطط السياسية لتوحيد الامة، ص 351).

[13]. اصول كافى، ج 1، ص 268، 270.

[14]. ر.ك: جامع احاديث الشيعة، ج 1، روايات باب 1 الى 8.

[15]. براى اطلاع بيشتر، ر.ك: محمد محمدى رى شهرى، اهل بيت در قرآن و حديث، بخش سوم تا ششم كتاب.

[16]. مستدرك الصحيحين، ج 3 ص 335، ح 6478; كنزل العمال، ج 6، ص 156.

[17]. مستدرك الصحيحين، ص 336، ح 6482.

[18]. تذكرة الخواص، ص129 و 130. موارد زيادى از اين قبيل احاديث، در كتاب هاى «تذكرة الخواص» ابن جوزى، «ينابيع المودة» قندوزى و «الصواعق المحرقة» ابن حجر گزارش شده است. گردآورى مختصرى از آن ها را، بنگريد: جامع احاديث الشيعة، ج 1، ص 39 به بعد.

[19]. مستدرك، ج 3، ص 360، ح 4773. و نيز موارد بيشترى از آن را، بنگريد: الصواعق المحرقة.

[20]. نحل، 43.

[21]. ر.ك: تفاسير مختلف قرآن، از جمله تفسير طبرى، در ذيل آيه فوق.

[22]. شواهد التنزيل، ج 1، ص 433، ح 459; و نيز ر.ك: شواهد التنزيل، ذيل آيه فوق; مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 179.

[23]. الطبقات الكبرى، ج 6، ص 240.

[24]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 45.

[25]. همان، ص 46.

[26]. همان.

[27]. 38 . تحف العقول، ص135 و 136.

[28]. براى اطلاع بنگريد: محمد باقر صدر، نشأه التشيع، دانش نامه امام على، جلد سوم ص 186 ـ 193 مقاله آقاى سيد كاظم طباطبايى نژاد.

[29]. براى اطلاع از شاهدان و راويان ماجراى غدير و نيز اعتراف دانشمندان اهل سنت به حديث مراجعه كنيد به كتاب «الغدير» تاليف علامه امينى: خلاصه تر از آن را بنگريد در «الغدير فى التراث الاسلامى» نوشته سيد عبد العزيز طباطبايى ; چكيده و خلاصه اى از اين دو كتاب را نيز مى توان در مقاله مرحوم محمد دشتى در جلد هشتم دانش نامه امام على (عليه السلام) با عنوان «سندشناسى غدير» مطالعه كرد

[30]. عاصمى نجدى، عبدالرحمان، مجموع فتاوى ابن تيميه، ج 4 ص 418 ـ 417.

[31]. سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 4، ص 343 ـ 330.

[32]. همان، ج 4، ص 343.

[33]. مجموع فتاوى ابن تيميه، ج 4، ص 418 ـ 417.

[34]. همان، ص 344. بنگريد دانشنامه امام على جلد سوم مقاله آقاى سيد كاظم طباطبايى نژاد ص 205 ـ 208

[35]. براى اطلاع اجمالى از منابع و راويان مختلف حديث در ميان بزرگان اهل سنت بنگريد: دانش نامه امام على (عليه السلام) ج 8 ص 200 ـ 208

[36]. زبير بن بكار، الاخبار الموفقيات ص 580

[37]. نهج البلاغه نامه 62