دفتر تقریب مذاهب اسلامی
FA
 
آخرین مطالب

مخالفت آیت الله بروجردی با چاپ مطاعن مربوط به خلفا

 
تاریخ انتشار: 1396/10/07    

مخالفت آیت الله بروجردی با چاپ مطاعن مربوط به خلفا

مخالفت آیت الله بروجردی با چاپ مطاعن مربوط به خلفا در کتاب بحارالانوار

گفتگوی صفیر با: آیت الله محمد هادی یوسفی غروی(استاد حوزه و محقق تاریخ)

صفیر: ممنون از اینکه وقت شریف خود را در خدمت نشریه صفیر قرار دادید. همانطور که می­دانید امروز بحث خشونت و تروریسم یکی از دردهای لاعلاج و فراگیر جامعه اسلامی شده است. در شماره قبل نشریه در مورد خشونت و تروریسم مباحثی مطرح شد و بعضی اساتید پیشنهادهایی برای جلوگیری و درمان این دردها ارائه دادند؛ از جمله بحث وحدت و تقریب است که در سال­های متمادی در مورد آن بحث می­شود و توسط علمای بزرگی نظیر مرحوم آیت­الله بروجردی از طرف شیعه و شیخ شلتوت از طرف اهل سنت و در بین معاصرین توسط مرحوم آیت­الله منتظری پیگیری می­شد. به عنوان اولین سوال، تفرقه بین امت اسلامی از چه زمانی آغاز شد و از نظر تاریخی تغلیط و شدّت این تفرقه به چه زمانی بر می­گردد؟

می­دانید که اختلاف مذاهب در ادیان یک امر غیرطبیعی نیست؛ خواهی نخواهی هر وقت و هر جا و در میان هر جامعه­ای، وقتی مذهبی و فکری مطرح می­شود از همان اول القای آن، مخاطبان پیام، آن را یکسان دریافت نمی­کنند. از لحاظ باور و ناباوری و مقدار باور و همچنین از نظر فهم و تلقی، درک افراد یکسان نیست و لذا طبعاً حتی اگر همه مخلص باشند و مغرض هم نباشند، با این حال، دریافت­ها متفاوت می­شود، چه برسد به جایی که هزارویک انگیزه برای اختلاف نظر از جمله اختلاف نظر تصنعی و ساختگی و غیرمخلصانه هم وجود داشته باشد. در اسلام هم از ابتدا مخاطبان، دریافت یکسانی نداشتند و این یک امر طبیعی است. لذا می­بینید که حتی در عصر رسول اکرم (ص) افرادی به عنوان خواص اصحاب معرفی می­شوند و یا مانند اصحاب امیرالمومنین (ع). از همان وقت روایات متعددی در منابع شیعی و غیر شیعی هست که چهار نفر به عنوان شیعه علی(ع) حتی در عصر پیامبر(ص) شناخته می شدند. مرحوم شهید صدر در مقدمه­ای که بر کتاب تاریخ التربیة عند شیعة الامامیة اثر دکتر عبدالله فیّاض نوشته بود و بعد به قدری جا افتاد که جداگانه چندین بار چاپ و به چندین زبان هم ترجمه شد ـ این اثر به فارسی هم توسط جناب آقای حجتی­کرمانی به نام تشیّع مولود طبیعی اسلام ترجمه شده است ـ، همین معنا را به تصویر کشیده است که اختلاف افهام و اختلاف مقدار انگیزه­های تلقی این افراد مخاطب، منجر به این شد که یک عده­ای تبعیت از پیغمبر اکرم را تبعیت تعبدی تلقی می­کردند. بنا به مثل معروفی که از سلمان فارسی نقل می­شود وی دقت می­کرد پیغمبر کجا گام می­گذارد تا گامش را جای قدم او بگذارد؛ البته شاید این سمبلیک باشد یعنی در واقع به تصویر کشیدن مقدار تقیّد او باشد نه اینکه واقعا منظور جا پای زمینی باشد که این معنا واقعیت هم دارد. در روایت امام صادق (ع) در باب عشره کتاب خصال مرحوم شیخ صدوق است که ایمان ده مرتبه است و« سلمان قد بلغ المرتبة العاشرة من الایمان» و این معنایش همان گام در جای گام پیغمبر گذاشتن است. اما همه اصحاب این­طور نبودند؛ اگر همه بنا بود یکسان شمرده بشوند که مراتب ایمان مختلف شمرده نمی­شد. یک نمونه عملی­ این اختلافات وقتی است که پیغمبر اکرم و اصحابش از جنگ خندق برگشته بودند، با وجود خستگی فراوان دستور آمد که استراحت نکنید و مستقیماً به سراغ بنی­قریظه بروید چرا که با آنان قراردادی بسته شده بود ولی آن­ها در ضمن جنگ خیانت کرده بودند. به هر حال راه افتادند؛ اما چون پیغمبر لفظا این طور فرموده بودند که جبرئیل به من فرموده است که نماز عصر را در منطقه بخوانید، لذا میان راه اختلاف واقع شد بعضی گفتند به تبعیت تعبدی فرمان پیغمبر، ما نماز را نمی­خوانیم و لو اینکه فوت بشود یک عده­ای گفتند نه، ما به تبع قاعده قبل از این بیانات پیغمبر، نماز را قبل از فوت وقت می­خوانیم گرچه پیغمبر تأکید کرده است که ما نماز را در منطقه نبرد بخوانیم اما شاید منظور پیامبر، تأکید بر رسیدن، تأکید بر عدم سستی و در همت به رسیدن به مقصد بوده است؛ پس دو دسته شدند. این یکی از اخبار تاریخی مسلّم بین شیعه و سنی است و پیغمبر اکرم(ص) هم چون هر دو به حسب ظاهر حسن نیت داشتند اعتراضی نکرد و نگفت فقط یک دسته کارشان درست بوده است. خود این انقسام، نمونه عملی و شاهد روشنی است بر اینکه اختلاف تلقی و اختلاف مقدار تعبد در میان صحابه از ابتدا وجود داشته است. نسبت به اوامری که آن حضرت در مورد جانشینی خودشان داشتند نیز، صحابه دیدشان مختلف بود؛ بعضی بر اساس دید تعبّدی عمل می کردند و بعضی خیلی تعبد را در آن حد رعایت نمی­کردند. این مسأله تعبد را می­توان در ماجرای آن پنجاه نفر تیراندازی که بر سر جبل عینین در احد معین کرده بودند مورد بررسی قرار داد که فقط ده نفر سر جای خودشان ماندند. پیغمبر اکرم(ص) تأکید کرده بود که اگر دیدید این­ها ما را تا مدینه به عقب راندند یا ما آنها را تا مکه به عقب راندیم شما از جای خود تکان نخورید با این حال، اختلاف عملی به حدی شد که چهل نفر از این پنجاه نفر گفتند حالا که اصحاب ما آنها را شکست داده­اند و غنیمت جمع می­کنند چرا ما نرویم و شریک غنائم نشویم؟! بنابراین، اگر این نسبت را بسنجیم معنایش این می­شود که هشتاد درصد عصیان کردند؛ عصیان اجتهادی، و فقط ده نفر تعبد کردند و تا پای شهادت جای خودشان ماندند. این مسأله برای بعد از رحلت پیغمبر هم جاری است و لذا آن چیزی که در ذهن من جاگیر شده و به عنوان شاهد روشن از ابن ابی الحدید شافعی معتزلی مانده است، این است که، بهترین توجیه او برای مسأله اختلاف در خلافت این است که خیلی از افراد این امر را نه به عنوان یک امر دینی بلکه به عنوان یک امر دنیوی تلقی کردند که اگر پیغمبر بر ولایت امیرالمومنین تاکید فرموده است، این فرمایش یک فرمایش تعبد دینی نیست؛ بلکه اظهار نظر و تمایلی کرده است که پسر عموی او بعد از خودش خلیفه باشد اما این مانع از آن نیست که ما اِعمال ذوق و سلیقه و نظر کنیم و آنچه که به نظرمان می­رسد انجام دهیم. مثلا خبری از خلیفه دوم عمر، خطاب به ابن عباس است که گفته: درست است که پیغمبر درباره علی این مطالب را گفته بود: « کان له شعب فی علی»، (شعبٌ به معنای ارتفاع و بلند پروازی است البته در نُسخ دیگری « بعب فی علی» آمده است و هر دو هم به معنای ارتفاع است. من هم این مطلب را در کتاب تاریخ خودم آوردم)، ولی ما دیدیم که بعد از پیغمبر نمی­شود علی را جا انداخت زیرا خیلی از عرب­ها: « لا یسمعون له قولاً و لا یطیعون له أمراً»، زیر بار علی نمی­روند و لذا ما به صلاح دین خود پیغمبر کار کردیم. این کلام عمر بود.

- صفیر: آن­گونه که من از سخنان شما برداشت کردم، پیغمبر اسلام این اختلاف برداشت را به رسمیت شناختند؛ درست است؟

فقط در آن موضوع خاص نماز این طور بود نه اینکه قاعده کلی داده باشند. زیرا پیغمبر در آن مورد خاص، به دلیل آن­که جبرئیل این­طور گفته بود، پیغمبر هم تبعیت کرد و دیگر دستور خاصی نسبت به نماز نداده بود و چون دستور خاصی نسبت به فوت نماز نداده بود، طرفین را در اینکه هر دسته­ای به اجتهاد خود عمل کردند معذور دانست؛ نه اینکه این واقعه منشأ انتزاع قاعده عامی بشود که هر کسی مجاز باشد هر طوری از هر متن دینی تلقی خاص خود را کرد، می­تواند برداشت کند؛ مخصوصا جاهایی که اجتهاد صرفا به تعبیر حوزوی، جمع تبرعی باشد و قرینه و شاهد و نشانه­ای بر ترجیح رأیی بر رأیی دیگر نداشته باشد. در این مورد هم چون پیغمبر دستوری نداده بودند منطبق بر آیه: «و ما کنّا معذّبین حتی نبعث رسولاً» مؤاخذه­ای نکردند. البته این مسأله اختلاف که « رگ رگ است این آب شیرین زآب شور» تا حدود دویست سال قبل ادامه داشته است. قبل از این دویست سال احمد بن حنبل و پیروانش شدیدتر از دیگران دامنه اختلاف را گسترش دادند. حتی من نشانه هایی پیدا کردم که در حدّ مظنه است - اما مظنه­ای است که ذهن آدم را راحت نمی­گذارد- که متوکل عباسی دو بار با فاصله ده سال دستور هدم و تخریب قبر امام حسین (علیه السلام) را داد و از آن طرف می بینیم ـ البته این متن تاریخی نیست استنباط و برداشت است ـ که در این فاصله ده سال، دو بار احمدبن حنبل از طرف متوکل به سامرا فراخوان شده است و دستور تخریب قبر امام حسین مصادف با این دعوت است. البته فقط سالش ذکر شده است و نمی­توان دقت تطبیقی داشته باشیم ولی مظنه قوی است چون احمد بن حنبل مسأله زیارت دسته جمعی قبور را شرک می­دانست. احمد بن حنبل ادعای حدیثی بودن داشته است و چون احادیث زیارت امام حسین (ع) عمدتا از طریق اهل بیت(ع) منتشر شده و در احادیث اهل سنت حرفی از زیارت نیست، مخصوصا زیارتی که حالت دسته جمعی پیدا کند و هر سال بخواهد تکرار شود، لذا این نوع زیارت را بدعت می­دانسته است. از طرف دیگر متوکل ادعای تقلید احمد بن حنبل را داشته است، متوکل کسی است که سیاست فکری عقیدتی بنی العباس را از زمان مأمون که طرفدار معتزله شد و بعد تا زمان واسط ادامه پیدا کرده بود، از طرفداری معتزله به نفع اشعری ها برگرداند. البته بعدا نام آنها اشعری شد و آن موقع فقط به عنوان اهل حدیث شناخته می شدند. در این­جا یک تشدید و تغلیظی در اختلاف فِرق می بینیم در حدی که به نقل از منابع تاریخی متوکل عباسی به خودش اجازه می­دهد در مجلس شب­نشینی دلقکش را به شکل امیرالمومنین (ع)در بیاورد و شروع به چرخیدن در مجلس کند و دست می­زدند: هذا امیرالمومنین! که پسر او منتصر این وضعیت را دید و فهمید که این­ها منظورشان علی بن ابیطالب(ع) است و بعد منتهی به قتل متوکل شد. شاهدم بر سر این است که احدی از خلفا قبل از این، چنین حالت ناصبی­گرانه به خود نگرفته بودند؛ پس شروع جبهه­گیری و مقابله در حد ناصبی­گرانه از اینجاست. البته خوارج هم از نواصب شمرده می­شوند ولی وقتی صحبت از مراتب تشدید می­شود گاهی استقصاء و تتبع با مقداری گذشت از بعضی موارد به اعتبار کثرت وضوح آن موارد انجام می­گیرد، و الّا باید گفت معاویه بنا را بر سبّ و لعن امیرالمومنین(ع)، آن هم در حد بخشنامه کلی در تمام اجتماعات جوامع و مساجد گذاشت، و این شروع کار بود اما این کار صبغه مذهبی نداشت ولی قضیه متوکل به عنوان پیروان اهل حدیثی که امام آنها احمد بن حنبل شمرده می شد، کم کم صبغه مذهبی پیدا کرد. من مخصوصا از احمد بن حنبل شروع کردم چون ریشه­های اولیه وهابی­گری به او می­رسد. در ادامه احمدبن عبدالحلیم مشهور به ابن تیمیه و ابن قیم جوزیه با ادعای پیروی از احمد بن حنبل اما با تشدیدی بیش از خود احمد بن حنبل، به اختلافات دامن زدند. از دوران ابن تیمیه اهل حدیث کم کم به عنوان سلفی مطرح شدند. سلفی یعنی پیروان سلف صالح، چون اینها ادعا می­کردند که ما پیرو حدیث هستیم و حدیث به نقل از سلف صالح است؛ به این اعتبار این دو عنوان با هم تلاقی پیدا کرد. اصطلاح اهل حدیث قبلا بیشتر عنوان می­شد ولی به مرور به جای اهل حدیث، شاید چون دو کلمه بوده است و خواسته­اند در یک کلمه خلاصه­اش کنند، به سلفی تعبیر کردند. عنوان سلفی در زمان قدیم اطلاق می شده است و در کتب نمونه­هایی دارد اما باید دو اطلاق از آن تلقی کرد؛ یک اطلاق قدیم و یک اطلاق جدید که این اطلاق جدید تقریبا همزمان با ظهور محمدبن عبدالوهاب و وهابی­گری ایجاد شد و به عنوان یک گروه خاص بیشتر تلقی شده است. به هر حال عرضم این بود که پیروان احمد بن حنبل دو دسته شدند یک دسته متشدّدینی که پیروان برداشت­های ابن تیمیه و ابن قیم جوزیه شدند و این برداشت­ها منبع برداشت­های أشدّ محمد بن عبد الوهاب شد. من شک دارم که آیا ابن وهاب برداشت شدیدتری از ابن تیمیه و ابن قیم جوزیه دارد یا همان دیدگاه است که با حدت و شدت بیشتری مطرح شده است؛ یعنی آیا ما می توانیم موردی از تشدید ابن وهاب بیشتر از ابن تیمیه و ابن قیم پیدا کنیم که آنها نگفته باشند، یا همان­هاست و ابن وهاب با شدت به کار بسته است. به هر صورت این واقعه، حرکت و موجی را تشکیل نداد تا این­که بین محمدبن عبدالوهاب و محمد بن سعود یکی به عنوان امام الدعوة و دیگری به عنوان امام السیف، وحدت عملی برقرار شد و هنوز هم در دولت آل سعود این وضعیت ادامه دارد که دولت اجرایی با آل سعود است و دولت دینی یعنی جنبه دینی و مذهبی و فتوایی با آل شیخ است.

- صفیر: حضرتعالی مساله تغلیط در تفرّق را بیشتر مربوط به اهل سنت به ویژه از زمان متوکل به این طرف و با بحث ابن تیمیه و محمد بن عبد الوهاب گره زدید آیا از جانب تشیّع هم به این واقعه دامن زده شد؟

این حرکت که از حدود دویست سال قبل شروع شد بیشتر در اثر انتشار تشیّع و اعلان رسمیت تشیع از طرف صفویه در ایران بود. البته حرکت ابن وهاب دویست سال از اعلان موجودیت تشیّع صفوی فاصله داشت اما بالاخره برپا شدن عتبات مقدسه و طلا کاری گنبدهای عتبات و راه افتادن موج سفرهای زیارتی بی اثر نبود. علاوه بر آن سیاست کلی انگلستان و استعمارگران یعنی تفرقه بینداز و حکومت کن، در ایجاد تفرقه بسیار موثر واقع شد و در اصل اینکه وزارت مستعمرات درصدد القای فتنه و اختلاف بین مسلمان­ها بود جای شک نیست و شواهد بسیاری دارد. در کنفرانس الرابطة العالم الاسلامی در سفر اخیر من به عربستان، دکتر سودانی مقیم اردن که قبلا وزیر اَعلام سودان بوده است در میان سخنانش که راجع به وضعیت اعلام در جهان اسلام صحبت می­کرد دیدم به یادداشت­های مستر همفر، جاسوس انگلیسی ها در کشور های مسلمان، اشاره کرد.(گرچه بعضا علامت استفهام و تشکیکی در صحت نسبت این یادداشت­ها وجود دارد که آیا اینها جزء اسناد وزارت مستعمرات انگلستان بوده است یا نه؟ چون که برخی اعتقاد دارند اگر درست می­بود در پی انتشار هر سی سال یکبار اسناد سری از سوی انگلیسی ها، این یادداشت ها هم منتشر می شد). اما عجیب این است که این سودانی که جزء هیأت رئیسه بود اشاره به یادداشت­های مستر همفر کرد و نه خودش ردّ کرد و نه احدی تعلیقه­ای بر آن زد و این خیلی غریب بود که در جلسه آل­سعود در رابطه با جهان اسلام چنین مطلبی مطرح شود و احدی نگوید که این صحت ندارد. عرضم این بود که این شدت و حدّت بعد از این برپایی عتبات و راه افتادن مواکب زیارت­های دسته جمعی بود و به خصوص از همان سال 1217 هجری یعنی اوائل سر کار آمدن آل سعود چون اینها به کربلا و نجف حمله کردند می­شود گفت که این تشدید در این برهه و زمان است. اما نسبت به هدم قبور ائمه بقیع جای یک تذکر و توجه است که خیلی­ها از آن غفلت دارند که این بقعه­ای که وهابی­ها خراب کردند، چه کسی برپا کرده بود؟ شواهد تاریخی به مقدار کافی وجود دارد - از جمله در مروج الذهب مسعودی- که بعد از بر سر کار آمدن بنی العباس، چون انتصاب آنها به جدشان عباس بود و در کنار قبور ائمه بقیع قبر جدشان عباس بود این بقعه را به قصد بزرگداشت جدشان عباس برپا کردند اما آن اوائل یعنی در ایام دولت سفاح که این بقعه را ساختند، هنوز فاصله و ضدیت بین بنی العباس و علویین ایجاد نشده بود ولی در اثر قیام­های متعدد سادات بنی الحسن، محمد بن نفس زکیه و برادرش ابراهیم و امثال اینها، کم­کم از دوران منصور عباسی به بعد، این تضاد شدت پیدا کرد. به هر حال این ساختمان مربوط به قبل از آن تاریخ است اما اگر مربوط به بعد از تاریخ جبهه­گیری آنها بود شاید قبور ائمه بقیع را از قبر عباس را جدا می­کردند و این بقعه را می­ساختند.

- صفیر: من به پاسخ سوالم نرسیدم! این تحلیل تاریخی که می­فرمایید و مستند هم می باشد، درست است که بیشترین تفرقه از سوی حاکمان متمایل به عالمان اهل سنت ایجاد شده است؛ یعنی توپ را به قول امروزی ها در زمین اهل سنت می­اندازیم. و از سویی استعمار هم دخیل بوده است که البته مساله استعمار در جای خود بحث دارد ولی به هر حال زمینه­هایی در هر دو طرف بوده که استعمار توانسته است از آن استفاده ببرد؛ و مجری این کار به هر حال خود ما مسلمان­­ها بودیم. سوال این است که این افتراق و تغلیظ آن، فقط در عالم تسننِ تنها بوده، یا اینکه در عالم شیعه هم حاکمان آن مانند صفویه در ایجاد و تغلیظ افتراق مؤثر بوده­اند؟

بله! اشاره شما به جا است؛ حاکمان شیعه می­خواستند خودشان را از اهل سنت جدا کنند و آنها هم در افتراق دخیل بودند اما با انگیزه­های سیاسی. به این بیان که: هر دولت یا تفکر یا جریانی که بر سر کار می­آید به دنبال توجیه مشروعیت حکومت و جریان فکری خود است، یعنی علت وجودش را می خواهد در جامعه جا بیندازد. از باب مثال، وهابی­ها علت تمرد و شورش و خروج از زیر پرچم سلطان سنی عثمانی را چنین قرار دادند که بنای قبور، شرک است و داعیه متأخرشان محمد بن عبد الوهاب یا أسبقش ابن تیمیه یا أسبق أسبقشان احمد بن حنبل است با این تفاوت که احمد بن حنبل در کتاب مسندش نوشته صریحی در اینکه بنای بر قبور یا زیارت قبور بدعت است، ندارد بلکه نظر نانوشته اوست و از هدم قبر امام حسین (ع) در زمان متوکل که عرض کردم استنباط می­شود اما پیروان او مخصوصا ابن تیمیه با صراحت می­گویند بنای بر قبور یا زیارت قبور، بدعت است، البته زیارت به صورت دسته جمعی را بدعت می داند نه اصل کلی زیارت قبور را. اما دولت عثمانی ممانعتی از بنای بر قبور و زیارات نداشت. در واقع مذهب رسمی دولت عثمانی مذهب حنفی بود و سایر مذاهب اسلامی و از جمله مذهب حنفی ممانعتی از بنا و زیارت نداشتند. وهابیت با آن مبنایی که می­گوید: « اسمع و أطع و لو سلّط علیک عبدٌ حبشیّ أسود و لو ضرب أبشارکم و أکل أموالکم»، و احادیثی از این دست که خود احمد بن حنبل در مسندش نقل کرده است و با این مبنا که اطاعت اولی الامر را تطبیق بر ولات خود می­کنند و حتی در باب نهی از منکر می­گویند تا جایی که ممکن است نباید علیه امیر قیام و اعتراض کرد و اصل عدم قیام است الا عند الغایة القصوی؛ با این حال چرا این­ها علیه دولت عثمانی قیام کردند با اینکه دولت عثمانی شیعه نبوده است؟! در جواب باید گفت: مجوز قیامشان این است که چون دولت عثمانی از بقاعی که بر قبور بنا شده و زیارت می­شد مانع نشدند؛ به خصوص در عتبات عراق که زیر پرچم عثمانی بود. این­ها عدم ممانعت را، گردن سلطان عثمانی می­گذاشتند که با سلطان روافض هماهنگی کرده و بر اساس روابط سیاسی از این عمل مشرکانه! چشم پوشی کرده است. در حقیقت این یک مجوز و توجیهی برای قیام و تمرد از زیر پرچم دولت عثمانی شد و به قول خودشان این مبرّری است که آنها برای قیام خودشان درست کردند. و اما صفویه هم برای امیال سیاسی و تحکیم قدرت خود، از افتراق بهره بردند تا جایی که به قول دکتر شریعتی تشیع صفوی در تقسیم بندی جامعه اسلامی جا باز کرد. روش اولیه صفویه این بود که، قاضی عسگرهایی معین می­شدند که کارشان پرورش و ایجاد روحیه و معنویت در سربازان بود. توجیه آنان این بود که ما می­خواهیم سربازان را طوری پرورش دهیم که وقتی مثلا ازبک­ها به خراسان و مشهد حمله می کنند و ما می خواهیم با آنها مقابله کنیم، نیروها به قول امروزی­ها در مقابل آنها بسیج شوند. آنها می گفتند: ما جزیره­ای در وسط امپراطور عثمانی هستیم و لذا باید شش دانگ حواسمان جمع باشد و پادزهر داخلی ما در مقابل تعرض دیگران، خیلی شدید و قوی باشد. بر این اساس می­گفتند به گونه­ای باید افکار مردم را شکل داد که مردم سنی­ها را خارج از دایره اسلام بدانند و هیچ وقت فکر نکنند در جنگ با آنان، برادر کشی یا مسلمان کشی راه می­اندازیم و اصلا به ذهنشان نیاید که مخالفان هم مسلمان هستند! آن موقع البته متقابلا از سوی شیخ الاسلام عثمانی شایعاتی که هنوز هم اثرش مانده است ساخته شد مبنی بر این که شیعیان امت محمد نیستند بلکه امّت علی و ائمه هستند، و شیعیان قائلند که جبرئیل به طور اشتباهی رسالت را به جای علی برای محمد برده است! این را شیخ الاسلام عثمانی وقتی مطرح کرد که سلطان سلیم می­خواست به تبریز حمله کند. سلیم برای این حمله، بیت­المال خوبی را جمع کرده بود. من در منابع تاریخی ندیدیم هیچ جا یک لشکر کشی صدهزار نفره از سوی عثمانی­ها صورت گرفته باشد. خلاصه یک لشکر صدهزار نفره را مجهز کرد به حدی که اعتماد نود و نه درصدی داشت که می تواند تشیع صفوی را از تبریز ریشه کن کند. این صدهزار نفر تا تبریز آمدند اما تار و مار شدند و ظاهرا بیش از سی­هزار نفر از آنها – این­طور که منابع تاریخی می نویسند - سالم به ترکیه و به روم قدیم بر نگشتند. در آن موقع سربازان قزل­باش شعارشان، « هو یا علی» بود، و صلوات دسته جمعی را آن موقع شروع کردند و الا تا آن موقع نشانه­ای نداریم که شیعه صلوات بفرستد. صلوات دسته جمعی یعنی توحید، نبوت و امامت. و نکته دیگری که از باب مناسبت عرض کنم این است که اسم­های مرکب مانند محمدعلی، محمدحسن و دیگر اسم­های مرکب با نام پیغمبر و یکی از ائمه، این هم تاریخش از آن موقع به بعد است، یعنی ما تا آن موقع و قبل از آن اسم مرکب به این شکل نداریم. حتی لطیفه ادبی معروفی است که مرحوم آشیخ محمد حسین کاشف­الغطاء وقتی رفته بود بیروت، با ادبای بیروتی نشستی داشت و مسیحیان هم در آن جلسه بوده­اند. مسیحیان بیروتی اعتراض کردند که انواع اضافه در ادبیات عرب شش نوع بیشتر نیست، این اضافه­ای که الان شما شیعه­ها در اسامی دارید مانند: محمدعلی، محمدحسین، این چه نوع اضافه­ای است؟ ایشان تا آن موقع فکر این را نکرده بود و بعد اعتراف کرد که بله این از انواع اضافه­های قدیم شما نیست، و از این به بعد امضایش را عوض کرد. امضاهای آشیخ محمدحسین را در کتابهایش ببینید مثل مرحوم آقای خوئی قبل و بعد دارد، قبلی­ها محمدحسین کاشف الغطاء است ولی بعدی­ها، محمد الحسین است که الف و لام می­گذارد یعنی محمد اسم، و حسین، لقب من است و الا این ترکیب محمدحسین ترکیب اضافی عربی نیست. صفویه هنگامی که یک همچنین حدت و شدتی را از خودشان نشان می­دادند خواهی نخواهی اثر خود را حتی بر روی بزرگان می­گذاشت. نمونه­ای عرض کنم؛ مرحوم مجلسی در هنگام نوشتن بحار وقتی به زیارت عاشورا می­رسد تذکر می­دهد که یکی از نسخه­های مصباح المتهجد مرحوم شیخ طوسی مطابق با منقول عنه کتاب کامل الزیارات ابن قولویه است که لعن در آن نیست؛ ولی وقتی که زاد المعاد را می­نویسد ، این تفسیر علمی یادش می رود و آن زیارات را با پیاز داغ لعن، ثبت می کند! ظاهرا ًهیچ مرجحی جز مماشات با همان سیاست قاضی­عسگری صفویه به نظر نمی­رسید که شخصیتی مثل مرحوم مجلسی بخواهد این روش و رفتار را داشته باشد.

- صفیر: مرحوم صالحی نجف­آبادی هم از نظر تاریخی اعتقاد دارد، غلو بیشتر از زمان صفویه افزایش پیدا کرد به دلیل اینکه صفویه از تقدس اهل بیت(ع) می­توانست در مقابل سلطان عثمانی و برای تهییج مردم استفاده ابزاری کند. ولی در جایی می­خواندم که مرحوم آیت الله بروجردی از اضمحلال امپراطوری عثمانی حسرت می­خورده است به نظر شما دلیل آن چه بوده است؟

دلیلش می­تواند دو چیز باشد یکی اینکه به واسطه این امپراطوری پرچم و شکوه و عظمت اسلام برافراشته شده بود، و دیگر اینکه در دوران سلطان عثمانی تا حد زیادی با شعائر مذهبی شیعه مماشات می شده است. همزمان با حکومت پنجاه ساله ناصرالدین شاه بر ایران، سلطان عبدالحمید هم در عثمانی، چهل سال حکومت کرد و این دو مثل دو اسب یک درشکه نزدیک به هم بر سر کار آمده بودند. محل شاهد ما این که سلطان عثمانی با ناصرالدین شاه بر سر مماشات با شیعه موافقت کرده بود. در مقابل، هنگامی که ناصرالدین شاه، آشیخ عبد­الحسین تهرانی را برای نظارت بر فعالیت عده­ای که به عنوان طلاکاری گنبد سامرا کار می­کردند فرستاده بود، سلطان عثمانی با آنان مماشات، و از آنها حمایت و حفاظت کرده بود. در پی آن وقتی طلاکاری تمام می­شود، آشیخ عبدالحسین به ناصرالدین شاه پیغام می­دهد که یک مقداری از طلاها اضافه آمده است و قرار می­شود به جبران آن خرابکاری قبر أبوحنیفه و مماشات و همراهی سلطان عثمانی و حنفی بودن عثمانی­ها، مابقی طلاها را خرج انارک گنبد ابوحنیفه کنند و ناصرالدین شاه پس از موافقت، می­گوید برای افتتاح مرا خبر کنید. وقتی برای افتتاح می­رود طبق برنامه ریزی ظهر روز جمعه مصادف با اذان اهل سنت وارد بقعه ابوحنیفه می­شود. در بین راه به میرغضبش می­گوید: اگر مؤذن در اذانش نگفت: علی ولی الله او را به پشت بخوابانید من می خواهم پا بگذارم روی مخش و قبر ابوحنیفه را افتتاح کنم، و همین کار را هم کرد و پا روی مخ مؤذن گذاشت! این هم تبلیغ تشیّع ناصرالدین شاهی! این کارها را می کردند و مجوز آنها یا مبرّر آنها همین بود که ما می خواهیم جنبه برائت را هم در بین مردم تقویت کنیم به حدی که در مقابل دیگران سست نباشند.

- صفیر: به ماجرای تخریب قبر ابوحنیفه اشاره کردید، چگونه بوده­است؟

در ایام ورود لشگر صفوی به بغداد، اردوگاه لشگر را بین بغداد و کاظمین بنا کردند که هم بر هر دو شهر مسلط باشند و سربازها بتوانند زیارت کاظمین بروند. افسران گفته بودند اینجا قبر ابوحنیفه است، شاه گفته بود که خراب کنید و آبدارخانه ارتش رویش بسازید. یادم هست که پارسال ایام حج در مدینه، یکی از این کانال­های متعصب سنی که علیه شیعه تبلیغات می کند، عنوان برنامه­اش این بود: اعرف عدوّک الشیعة الروافض. در این برنامه از منابع خودشان روی یک نقشه جغرافیایی که مرز ایران و عراق را نشان می­داد می­گفت: شاه اسماعیل صفوی آن موقع بیست و دو ساله بود و با پنجاه هزار لشکر وارد بغداد شد. وقتی بر سر قبر ابی­حنیفه ایستاد دستور نبش قبر داد و به استخوانها که رسیدند گفت: چه کسی از شما حاضر است لباسهایش را عقب می زند و همین­جا ... کند بر استخوانهای ابوحنیفه؟ هر کسی ... بکند چقدر اشرفی به او می­دهم! دو نفر این کار را کردند شاه هم به آنها اشرفی به داد و بعدا دستور داد یک سگ مرده­ای را بیندازند روی استخوانهای ابو حنیفه و دوباره خاک را برگردانند که این قبر مثلا قبر یک سگ مرده بشود! البته این مطلب در منابع ما نیست و از منابع خودشان و در آن شبکه برای تحریک اهل سنت نقل می­کردند!

- صفیر: وارد بحث اصول بشویم. در میان مباحث مربوط به اعتقادات، یک سری اصول، اصول مذهب و یک سری اصول دین است.آیا این اصول مذهب می­تواند به این بحث تفرقه گرایی دامن بزند؟

درگذشته، برخی از عوام، چنین نگرشی نسبت به اهل­سنت داشتند و آنها را از جرگه مسلمانی خارج می­دانستند. در عالم نوجوانی طبقه پیرزن و پیرمردهای قدیمی را می­دیدم، وقتی که حرف از مسلمان­ها می­شد، اگر کسی می­گفت اینها هم مسلمان هستند اما سنی­اند؛ می­زدند به صورت خود و می­گفتند: نه ننه! تو می گویی اینها مسلمان­اند! اینها عُمری­اند! خلاصه برخی از عرف، این جوری برداشت می­کردند. اما جواب سوال شما؛ تمام بحث­های فکری، علمی و عقیدتی اگر ابزار برای ایجاد نزاع و درگیری نباشد ایرادی ندارد. می­شود زمینه به گونه­ای باشد که بحث­های اختلافی مورد طرح قرار گیرد، اما در عین حال، به رودررویی و منازعه کشیده نشود. کما اینکه خیلی از علمای ما و آنان با هم بحث می­کنند و صرف وجود بحث منجر به اختلاف و نزاع نمی­شود. شاعر مصری می گوید: نحن بما عندنا و أنت بما عندک راضٍ و الرّأی مختلفٌ. صرف اختلاف نظر موجب دشمنی نمی­شود اما اختلاف نظر ممکن است مورد سوء استفاده قرار بگیرد. صرف اختلاف اینکه من این را از اصول مذهب و دین می­شمارم نباید موجب دعوا شود. البته این مبحث اصول دین و مذهب، در آیه و روایتی وارد نشده است و برداشت علما از ادله می باشد، بنابراین ما کسانی را که این دو اصل امت و عدل را قبول ندارند خارج از اسلام نمی­دانیم؛ این نظر تقریبا مورد اتفاق کل فقهای شیعه است که کسانی که منکر امامت اند یا منکر عدل­اند، خارج از اسلام و دین نیستند. اما وجه اینکه امامت و عدل را از اصول دین بشماریم باز بی وجه نیست؛ وجهش این است که ما دین اصیل و کامل را دینی می­دانیم که امامت و عدل را هم داشته باشد، پس جزو اصول دین است به رأی داخلی یعنی از نظر وجهه مخاطب داخلی، و اصول مذهب است از نظر خارجی یعنی وقتی که روی خطاب ما به خارج از حوزه تشیع باشد یعنی روی خطاب ما به اصطلاح وزارت خارجه تشیع باشد. وقتی که می­گوییم اصول دین سه تاست منظور ما این است که تمام کسانی که این سه را قبول دارند تمام آنها را ما داخل در چارچوب اسلام می­دانیم و وقتی هم که می­گوییم اصول دین پنج تاست مقصود ما این است، کسانی که دین کاملی بخواهند داشته باشند آنهایی هستند که به این دوتا هم معتقد باشند.

- صفیر: با این حال، در میان مصادر شیعی یک سری اخبار وجود دارد که اعمال و عبادات مخالفان را تلقی به قبول نمی­کند. این اخبار می­تواند دلیل برای مخالفان تقریب باشد و به این روایات استناد می­کنند. از طرف دیگر اهل سنتی که مخالف وحدتند هم به استناد این اخبار می­گویند: شما اعمال ما را قبول نمی­کنید پس شما، مخالف تقریب هستید! نظر شما چیست؟

باید بگویم: از اخبار هم استفاده ابزاری می­شود به این معنا که از نظر علمی مسأله قبول و مسأله صحت را نباید با هم مخلوط کرد و فرق بین صحت و قبول یک امر علمی است که نه تنها در فقه ما، بلکه در فقه اهل سنت هم مطرح است. خود آنها هم روایات قبول دارند که غیر از فتوای صحت فقهی آنهاست. فتوای صحت، نسبت به ظاهر عمل و اسقاط تکلیف است و فتوای قبول، مرحله ما فوق صحت است. فی الواقع و عندالله بعضی از اعمال ممکن است مطابق با قواعد صحت نباشد اما خداوند به علتی آن را قبول می­کند و انجام دهنده را معذور می­دارد. با این مختصر می توان روایات هر دو مذهب را توجیه کرد.

- صفیر: برخی از مخالفین وحدت و تقریب یک سری زیارات متضمن سبّ و لعن را به رخ می کشند. دیشب در بیوت یکی از مراجع روضه بودیم، خطیب، حدیثی منتسب به پیغمبر اکرم(ص) را می­خواند که ایشان کسانی که بعد از وفات خود حضرت زهرا (س) را مورد آزار قرار داده و به شهادت برسانند، لعن کرده­ است. احادیثی از این دست را برخی مجوز لعن می­دانند. تحلیل شما در مواردی از این دست چیست؟ به هر حال این روایات در متون ما زیاد است.

در وهله اول باید بحث کنیم که آیا اصلا سبّ داریم یا نه؟ و آیا سبّ و لعن یکی است یا دو تا است؟ غالبا بین سب و لعن فرق می­گذارند و آنچه در اخبار و روایات مطرح است لعن است نه سبّ. اصل لعن هم در قرآن برای کل ظالمین و امثال اینها آمده است اما عرضم این است که این روایات را هیچ فقیهی حاکم بر روایات تقیه نکرده است و ادله و احکام تقیه را محکوم صرف ورود لعن در اخبار ائمه (ع)، قرار نداده است. بنابراین همه­جا هرکسی چه مجتهد چه مقلّد باید تابع این قاعده باشد مگر جایی که تقیه صدق نکند و الا هر جایی که تقیه صدق کند، ادله تقیه حاکم بر این روایات لعن است. اصل اصولی حکومت و ورود، یک اصل، یک قاعده اصول فقهی معقول و مسلمی است که مورد تشکیک و تردید نیست و حتی سنی ها هم قبول دارند که در مقام جمع بین ادله معارض، یکی از علاج­های عقلایی که باید همه جا به ناچار عمل کرد این است که کدام دسته از این ادله حاکم­اند و کدام دسته محکوم­اند، و مسلما یکی از مرجحاتِ حاکمیت بخشی از ادله بر بخشی دیگر، این است که آیا قاعده کلی تشکیل می دهد یا نه؟ مسلما ادله لعن نمی­تواند قاعده کلی داشته باشد، آنچه که قاعده کلی دارد ادله تقیه است؛ مگر جایی که تقیه صدق نکند. بنابراین این دو با همدیگر جمع می­شوند و هر جا تقیه نباشد جای تجویز لعن است ولی هر جا تقیه باشد دیگر جای تجویز لعن نیست.

- صفیر: این بحث شما از منظر علمی کاملا قانع کننده است ولی درباره اخبار لعن آیا می­توان قاعده­ای کلی ذکر کرد که این ها از جعلیات است تا بر آتش تفرقه هیزم ریخته شود؟

احتمالش در خیلی جاها جاری است اما اخبار از نظر موردی نیاز به تحقیق دارند.

- صفیر: همین روایتی که در باره حضرت زهرا(س) عرض کردم نظر شما چیست؟

من هنگامی که کتاب می نوشتم دنبال این اخبار هم بودم، یعنی مرور داشتم؛ چون نوشتن کتاب بدون مرور بر یک کتاب جامعی مثل بحار الأنوار معنایش این است که کار ناقص باشد و برای اینکه کار ناقص نباشد، به تعبیر عربها تمشیط می کردم، یعنی کل اخبار در یک جامع بزرگی مثل بحار باید شانه زده شود. بنابراین رسیدم به اخباری از این دست و دیدم این خبر ریشه­اش بر می­گردد به «عیسی بن المستفاد الضریر» که در کتب رجال همه متعرض شدند. او یک نابینای بغدادی است و مدعی است که این خبر را از حضرت موسی بن جعفر(سلام الله علیهما) گرفته است. علامت استفهام بزرگ خود این شخص است گرچه غالبا در کتب رجال توثیق شده است. اما این توثیق، یک توثیق فردی است و این توثیق فردی در مقابل یک استفهام بزرگ مقاومت ندارد. اول باید تحقیق کرد که حضرت موسی بن جفعر(علیهما السلام) در چه زمانی بغداد بوده­اند که این راوی از ایشان روایتی به این مفصلی را شنیده است. حضرت موسی بن جعفر در بغداد چهار سال در زندان بوده اند. حالا یا سه سال چون یک­سال آن در بصره بوده و روایت چهار سال از نظر تاریخی درست است و روایت چهارده سال احتمال بی سند و مدرکی و یک احتمال واهی است. بنابراین در این چهار سال که سه سال آن در بغداد بوده است و این شخص راوی هم بغدادی است، آیا حضرت موسی بن جعفر(علیهما السلام) چنان آزادی ظاهری داشته است که افراد به این راحتی بتوانند با ایشان در کوچه و خیابان یا یک مجلسی ملاقات کرده و ایشان آزادانه خبری را از پیامبر(ص) نقل بفرمایند؟ مگر اینکه قائل به معجزه بشویم که حضرت (ع) به صورت غیرطبیعی و اعجازی، از زندان بیرون می­رفته و عیسی بن المستفاد نابینا در آن حالت با ایشان ملاقات کرده و این روایت را تلقی کرده است؟! من که زیر بار نرفتم که پیغمبر شبی نشسته بودند با اهل بیت خود و یکی یکی به آنها خبر داد که بعد از من چه بر سر شما می آید با طول و تفصیلش که قسمتی از آن مربوط به حضرت زهرا(س) است که:« لعن لله من ظلمک و ضربک...». مرحوم مجلسی هم در اول حیات القلوب خود این روایت را آورده است که مرحوم آسید عبد الله شبّر که به عربی ترجمه کرده است باز خبر را آنجا آورده است اصل خبرش از رساله ای به اسم عیسی بن المستفاد ضریر در خود بحار هم آورده­اند. این شخص می گوید که من از حضرت موسی بن جعفر تلقی کردم و در نقلی نداریم که فرض کنید این شخص قبل از زندان حضرت موسی بن جعفر در بغداد سفری به مدینه مثلا در ایام حج کرده باشد چرا که اگر می­بود می­گفت یا گفته می­شد که این شخص به حج رفته و با حضرت(ع) ملاقات کرده است. بنابراین، ظاهرش این است که می­گوید در بغداد امام را ملاقات کردم و در صورتی که در بغداد اگر کسی بخواهد با امامی که در زندان است ملاقات کرده از ایشان روایتی را تلقی کند، باید با معجزه همراه باشد. اعجاز خارق عادت و خارق طبیعت است و : « أبی الله أن یجری الأشیاء الا بالاسباب»، بنابراین، اصل در مسائل، اسباب و مسببات عادی است و برای اثبات خرق علل، باید یک دلیل محکم داشته باشیم؛ معجزات با ادله واهی ثابت نمی­شود و حتی با خبر واحد معجزه ثابت نمی­شود.

- صفیر: در مورد روایت: « بنی الاسلام علی خمس: الصلاة و الزکاة و الحج و الصوم و الولایة؛ والولایة افضل لانها مفتاحهن و الوالی هو الدلیل علیهن»، تفسیر شما چیست؟

از باب مقدمه باید عرض کنم که؛ اصلا اجتهاد برای همین جاها است که مجموع ادله را با همدیگر جمع کنیم و الا اگر ما بخواهیم صرفا تابع ظواهر ادله بشویم آن هم با دلالت­هایی که فعلا ما داریم با مشکل مواجه می­شویم. همچنین شواهد به مقدار کافی در اخبار خود ائمه اطهار (علیهم السلام) هست مثلا امور مستحبی قطعی وجود دارد که یداً بید و خلفاً عن سلف از آنها تعبیر به واجب شده است و بالعکس؛ یا مکروه، تعبیر به حرام شده است یا حرام را تعبیر به مکروه کرده­اند. بنابراین همان بحث مصطلحات شرعی حقیقت شرعی یا حقیقت متشرعه این جا هم مطرح می­شود؛ این اصطلاحات شرعی در عصور متأخره جا افتاده است یعنی در زمان مبلغین اولیه تشریع که پیغمبر و ائمه باشند این اصطلاحات جا نیفتاده بود. مثلا در قرآن شریف همین­­طور که آشنا هستید زکات هم به معنای اصطلاحی وارد شده است هم به معنای غیر اصطلاحی؛ صلاة هم به معنای اصطلاحی هم به معنای غیر اصطلاحی به کار برده شده است؛ بنابراین نمی­شود با صرف ورود کلمه کفر در بعضی روایات بنای بر کفر اصطلاحی گذاشت؛ کفر اصطلاحی یعنی خروج از دائره اسلام و ما ادله به مقدار کافی داریم که: « لا تقولوا لمن ألقی إلیکم السلام لست مؤمنا تبتغون عرض الحیوة الدنیا». ادله کافی داریم بر اینکه تا یقین قطعی پیدا نکرده­ایم باید حکم به ظواهر اسلام و ایمان کنیم الا ما خرج بالدلیل القطعی. اما در مورد: « بنی الاسلام علی خمس...»، ولایت در اینجا به معنای اخراج کسی که ولایت ندارد از دائره اسلام نیست، و مفید این معنا نیست. این معنا در واقع مفهوم است، اما آیا این مفهوم بر دیگر ادله حاکم می­شود یا نه؟ قاعدتا باید با سائر ادله جمع کنیم. ما نمی­توانیم قواعدی که حاکم است و ادله­ای کافی بر آن است را نادیده بگیریم و به صرف وجود: « بنی الاسلام...» بگوییم پس « من لم تکن له الولایة فهو خارج عن الاسلام»؛ در صورتی می­توان این حکم کفر را بر عدم معتقدین به ولایت جاری کنیم که ادله نصب و ناصب را نداشته باشیم، ولی چون ادله نصب و ناصب را داریم، بنابراین به عدم ولایت نمی­توان حکم به خروج از اسلام داد؛ اگر اظهار دشمنی نکرده باشد.

- صفیر: ارزیابی شما در مورد اقدامات تقریبی علمای اسلام مانند مرحوم آیت الله بروجردی چیست؟

نسبت به مرحوم آیت الله العظمی بروجردی، اتفاقا امروز در شماره اخیر نشریه افق حوزه خواندم که آیت الله علوی نوه مرحوم آقای بروجردی نقل کرده است که ایشان وصیت کرده بود، صورت حکم شیخ محمد شلتوت به جواز تعبد به مذهب شیعه را با من دفن کنید یعنی بر خلاف تصوری که یک عده این فعالیت را از سیئات آقای بروجردی می­دانستند؛ ایشان می­خواسته است بگوید من این­قدر مطمئن هستم این کار یکی از حسنات عمر من است که می­خواهم عند الله به آن تقرب بجویم اما از آن طرف این نکته هم عرض کنم، مرحوم آقای بروجردی که یکی از سید المقرِّبین حساب می­شود اما، واقعش این است که از نظر تاریخی آقای بروجردی آشیخ محمد تقی قمی را برای تقریب تأسیساً نفرستاد بلکه ذوق و سلیقه خود آشیخ محمد تقی این­طور بود، مثل آقای واعظ زاده که رفیق او بوده است و به این امر اقدام می کرده. خود مرحوم قمی به مصر رفت؛ بعد آنجا جای پا باز کرد و سپس خدمت آقای بروجردی آمد و تایید این کار را از ایشان گرفت.

به عنوان آخرین قدم تقریبی آقای بروجردی، این را عرض کنم که وقتی چاپ بحار آن ایام به جلد هشتم که مشتمل بر مطاعن بود، رسید، سنی­هایی که مخالف تقریب بودند و بیشتر آنها سعودی و وهابی بودند، شروع به تحریک بقیه اهل سنت کردند که چرا نشستید و اینهایی که جواز تعبد برای آنها صادر کردید در تهران به جلد مطاعن و باب اثبات کفر شیخین رسیدند. لذا آشیخ محمد تقی به ایران آمد و خدمت آقای بروجردی رفت و موافقت ایشان را برای توقیف چاپ جلد هشتم جلب کرد. بعد از این ماجرا دوباره عده­ای از علمای سنی مطرح کردند که آیت الله بروجردی پیرمردی است که اگر فوت کند دوباره آن را چاپ می­کنند و می گویند ما مقلد ایشان نیستیم؛ مگر اینکه امضای شخص اول سیاسی مملکت یعنی محمدرضا شاه ردیف امضای این شخص اول روحانی بشود. لذا مرحوم آشیخ محمدتقی رفت خدمت آقای بروجردی و چراغ سبز برای این کار را گرفت، به دربار رفت، امضای محمد رضا را هم گرفت و برای آنها برد که رفع بدبینی آنها شد .البته قبل از پیروزی انقلاب من خودم شاهد بودم که اول خیابان چهارمردان یک شیخ اخباری منشی بود و همیشه تحت الحنک خودش را که نشانه اخباری­گری­اش بود آویزان کرده بود به اسم آقای سالک؛ ایشان قربة الی­الله! آن جلد هشتم را پیدا کرده بود و چون چاپ افست راه افتاده بود این را افست کرده بود و یکی یکی می گذاشت زیر عبایش و مخفیانه سر گذرخان از طرف چهارمردان به کسانی که مایل بودند می فروخت.

 

 



نظرات
نام *
پست الکترونیک *
متن *
کد امنیتی *

Captcha
دفتر تقریب مذاهب اسلامی


نشانی: ایران - قم - پردیسان
تلفن: 32802610 25 98+
فکس: 32802627 25 98+
کد پستی: 3749113357
صندوق پستی: 37185 - 178
پست الکترونیکی: info@urd.ac.ir
سامانه پیامکی: 3000135789

دانشکده ها

دانشکده شیعه شناسی
دانشکده ادیان
دانشکده مذاهب
دانشکده فلسفه
دانشکده زن و خانواده
دانشکده عرفان
دانشکده مجازی

خدمات فناوری اطلاعات

سامانه جامع آموزش
سامانه آموزش مجازی
سامانه پذیرش دانشجو
سامانه اتوماسیون اداری
پست الکترونیک
جستجو در کتابخانه
کتابخانه دیجیتال

درباره ما

رسالت و وظیفه‌ی اسلامی فرهیختگان حوزوی و دانشگاهی است که از قبیل آسیب‌ها و خسارت‌ها جلوگیری و با اقدامات سنجیده، علمی و عملی در رفع و یا حداقل مهارکردن این مشکل تلاش کنند. این رسالت خطیر دانشگاه ادیان و مذاهب را برانگیخت تا اقدام به تأسیس دفتر تقریب مذاهب بنماید و در امر پژوهش در باب وحدت اسلامی گام برداشته، در راه اعتلای امت اسلامی و تفاهیم مذهبی مسلمانان انجام وظیفه کند.

طراحی، توسعه و پشتیبانی: کویر سبز